خرید بک لینک
ساعت ده صبح بود که احساس کردم در زندگیات اضافی هستم. مثل کتاب های سال کنکورت و قوطی های خالی نوشابهات که بعدا توسط مادرت راهی سطل زباله میشوند. همه چیز مثل روز روشن بود، باید پایم را از زندگیات بیر

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

کاش عقب بروی، دوستم نداشته باشی، از من متنفر باشی، یا اصلا سعی کنی که حالت از من بهم بخورد. من آدم خوبی نیستم، من آبروی تمام مونث های دنیا را بردهام، من یک تنه گند زدهام به اقتدار و استقلال زنانه،

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

آخر یهروز رفتیم دماش، بش گفتیم: ببخشید، چته؟ گفت: ها؟ چطوری؟ چی؟ با منی؟ گفتیم بابا صاحب حسن در وفا کوش، خودتو نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم، تو که اولی نیستی ولی ارزش نداره. نرفت تو خرجش. هی اونور رو نگا میکرد. فکر کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفریاس؟ نکنه موی ما حالا مد نیست؟ نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم؟ نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده؟ نکنه میخواد قیمتو زیاد کنه؟ نکنه دیوونهس؟ نکنه یهچیزایی هست ما نمیدونیم؟

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

من در این رابطه های مزخرفی ک برای خودم ساختهام دارم ب گا میروم. یعنی احتمالا تقصیر خودم است، اگر از همان چند سال پیش وقتی تا کله سحر به خاطر آن آدمهای عنتر بیدار میماندم که وقتی دورشان خلوت شد بیاین

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

مث اینکه باید آرزوی کانورس جدید رو با خودم به گور ببرم.

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

ما با هم دعوایمان شده است. یعنی از نظر من دعوایمان شده وگرنه از نظر تو من به هرچیز مزخرفی زیادی گیر میدهم و اخلاقم گند است و جواب سوالاتت را مثل آدم نمیدهم به خاطر همین تو شروع به قیافه گرفتن میکنی و

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

اتفاقی که نباید بیافتد/بیوفتد/بیفتد دارد میفتد/میافتد/میوفتد. با پاهای خودم وارد مسیر نابودی شدهام، یعنی اگر دفعههای پیش وسط راه میفهمیدم که دارم مستقیما به سمت تباهی میروم اینبار با آگاهی کامل خو

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

صفحه بندی